نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
سفير سرزمين سبز

یکشنبه، 4 بهمن، 1383
عکسهای برگزيده دو برنامه زمستانی

دره و قله زشک

تاريخ : ۱۸ دی ۸۳
همراهان : بخشی از گروه کوهنوردی آزادگان

 

 

ارتفاعات هزارمسجد

تاريخ : ۲۴ و ۲۵ دی ۸۳
همراهان : تيم  ۱۴ نفری از گروه کوهنوردی آزادگان

 

ارادتمند : سفير سرزمين سبز!


شنبه، 5 دی، 1383
اطراف ديلمان - سياهکل - گيلان

سلام

بعضی از دوستان میپرسيدن که آيا تو اين يک سال غيبت ، سفری نرفتم ؟ راستش چرا ، برنامه مسافرتهای من به جای خود باقی بود . واسه همين هم اگر اجازه بديد يه سفر خوب و پر خاطره رو اينجا ميخوام دوباره زنده کنم.

سفر به ديلمان
تاريخ :۱۴ ، ۱۵ و ۱۶ مرداد ۸۳
همراهان : کوله پشتی

از سفر قبلی که به جنگلهای سياهکل در سال ۸۲ داشتم تعريف زيادی از روستای ديلمان و مسير زيبا و طبيعت بکرش شنيده بودم . اين شد که بعد از هفته‌ها اين دست و اون دست کردن در نهايت وقتی که هيچ کدوم از بچه‌ها همراه نشدن ، تصميم گرفتم که ديگه فرصت رو از دست ندم.
يک کوله سبک با وسايل لازم ولی اندک برداشتم و چهارشنبه عصر از شرکت رفتم ترمينال غرب و از اونجا هم با اتوبوس به سمت لاهيجان. دلم ميخواست برای اينکه از برنامه جلو باشم شب رو در سياهکل بخوابم اما چون آخر شب به لاهيجان رسيدم شب رو در همون مسافرخونه پارسال موندم و صبح با تاکسی‌های بين شهری به سياهکل رفتم. از سياهکل يه مسير ۵۰ کميلومتری داريم تا ديلمان و اگر روی نقشه ببينيد بعد از ديلمان ديگه راه اصلی وجود نداره . اما از سياهکل تا خود ديلمان همينطور که تو ارتفاع بالا ميريم روستاهای زيادی هستن که يکيشون لونک با آبشار معرفشه که اون رو هم سال قبل تنها سفر کرده بودم . از سياهکل با يه تاکسی ديگه تا ديلمان رفتم . مسير فوق العاده زيباست به خصوص که همينطور که بالا تر ميريد هر لحظه با طبيعت متفاوتی روبرو ميشيد . گياهان متنوع ، درختان متفاوت و ...

همه چيز جذاب و تازه . به ديلمان که رسيدم هوا ابر بود و کمی هم مه . اونقدری بالا اومده بوديم که پوشش گياهی عوض شده بود و ديگه از جنگل خبری نبود . يه خورده مسطح ميشد و روی تپه ها گاهی يه تک درختی يا بوته ای ...
راستش رو بخوايد يه خورده تو ذوقم خورد . درسته که طبيعت متنوعه و از هر نوعش هم ميشه لذت برد و من هم برده بودم . اما من تصوير ذهنی متفاوتی برام از ديلمان به وجود اومده بود . من قرار بود يک روز و نيم رو تو اون محيط بگردم و توقع داشتم که جلوه‌های ديگری از طبيعت رو ببينم . از ماشين پياده شدم و يکی از افراد محلی که با همون ماشين اومده بود رو صدا کردم و بهش گفتم که به چه منظوری اومدم و ازش خواستم که راهنماييم کنه . اون هم پيشنهاد کرد که طبيعت اطراف روستای اونها که يه ۱۰ کيلومتری با ديلمان فاصله داشت رو ببينم . الان اسم اون روستا به خاطرم نمياد و متاسفانه يادداشتهای اون سفر رو هم پيدا نکردم . اما اون دوست عزيز از جاذبه های ديدنی اون روستا به يخچالهای طبيعی و يه غار اشاره کرد . همين برای من کافی بود چون يه عارضه طبيعی هم ميتونست دستاورد خوبی برای يه سفر باشه . واسه همين دوتايی ترک يه موتور که مخصوص جابجايی اهالی اون روستا به ديلمان و برعکس بود راه افتاديم . راستش هرچی که به اون روستا نزديک تر ميشديم هم بيشتر به طبيعت خاص اونجا عادت ميکردم و هم واقعا طبيعت چهره عوض ميکرد . بعد از اينکه توی اون روستای کوچک چندده خانواری پياده شديم اون دوست عزيز من رو راهنمايی کرد و خودش هم همراه من تا يه مسيری رو اومد . روستا پای يه کوهستان سنگی بود با يه سری سنگهای بزرگ غول پيکر که روی هم انباشته شده بودن . اولين جايی که ديدم ، يخچالهای طبيعی بودن که به صورت يه حفره هايی توی زمين و لابلای صخره‌ها تا اعماق چند ده متری ميرفتن. به اونجا که رسيديم اون دوست عزيز از من خداحافظی کرد و برگشت . يکی از يخچالها دهانه بزرگتری داشت و قابل ورود هم بود. هوای بسيار سردی از داخلش بيرون ميزد و اينجور که اون دوست ميگفت تابستان ها برای برداشتن يخ از داخل اون يخچالها به اونها وارد ميشدن . منتهی من با توجه به اينکه تنها بودم و ورود و خروج به اونجا به حمايت احتياج داشت بعد از تماشا به راه خودم ادامه دادم. کوهستان رو به سمت بالا حرکت کردم واقعا هر چه جلوتر ميرفتم به زيباييهای طبيعت افزوده ميشد.


نمايی از روستا

چند پرنده شکاری و چندين دسته کبک هم گاه و بيگاه ديده ميشدند . سکوت مطلق و صدای پرندگان . هوا ابر و خنکای نسيمی که گاهی ميوزيد و به علت پايين بودن ابرها يا بهتر بگم بالا بودن ارتفاع با نم مختصری هم همراه بود . بقيه داستان رو به تصاوير ميسپرم . چون واقعا از بيان لذتی که بردم عاجزم . فقط به اين نکته اشاره کنم که غاری که اون دوست عنوان کرده بود يه شکاف بسيار بزرگ در يه کوه سنگی بود که تقريباْ ۱۰ متر عرض و ۵۰ متر ارتفاع داشت . توی عکسها ، نمای دوری از اون رو ميتونين ببينين . من هم از بين شکاف رد شدم و هم به بالای همون صخره رفتم .


طبيعت کوهستان و يه برکه کوچيک


مسيری که اومده بودم و همون برکه‌ از بالای يه ارتفاع سنگی


نسکافه داغ بالای همون صخره سنگی و مهی که هر لحظه غليظ تر ميشد


وهم درخت - يه آدم تنها توی اون دريای سکوت و زيبايی و ابهام مه چقدر ميتونه خودش رو به خداش نزديک ببينه ؟


همون صخره سنگی و شکاف از نمای مقابل


اينجا برای نهار توقف کرده بودم



به خاطر بودن توی اين فضا به خودم توی اين عکس حسودی ميکنم. شما رو نميدونم!


نهارعدسی داغ با پونه کوهی و آب سرد يه چشمه کوچيک و اين منظره


توی اون باد که نم مه رو جابجا ميکرد مگر ميشد کنار يه بوته پناه نگيری و امتداد نگاهت رو تو حجم ابرهای بالای سرت گم نکنی ؟

حيف که حافظه دوربين همون روز پر شد . شب در يه اتاق کرايه‌ای توی روستای ديلمان استراحت کردم و صبح ۳۰ کيلومتر از مسير ۵۰ کيلومتری ديلمان تا سياهکل رو پياده در مه و زير نم ريز بارون با يه برگ بزرگ که چترم شده بود پياده اومدم . از هشت و نيم صبح تا يک ظهر . لذت بی حد و حصری داشت .

حدود ساعتهای ۴ بود که از سياهکل با اتوبوس به سمت تهران حرکت کردم  و شب - تهران - منزل . با انبوهی از خاطرات زيبا که خواب رو به چشمات راه نميداد .

سال ديگه حتماْ سعی ميکنم اين تجربه رو تکرار کنم . توصيه ميکنم که شما هم تجربه کنيد .

سفير سرزمين سبز!


شنبه، 28 آذر، 1383
کوير - ۱۸ تا ۲۰ آذر ۸۳

سلام

بعد از مدت زمان طولانی غيبت (نزديک يک سال) با يک سری عکسهای زيبا ميخوام برگردم . اميدوارم که لذت ببريد . عکسها مربوط به همايش کويرنوردی سال ۸۳ است که از روستای حلوان از طوابع طبس در شمال شرق استان يزد (قبلا جزو استان خراسان بود)  شروع شد .

عکس : سفير سرزمين سبز

عکس : سفير سرزمين سبز

عکس : سفير سرزمين سبز

عکس : سفير سرزمين سبز

عکس : سفير سرزمين سبز

عکس : سفير سرزمين سبز

عکس : صبوری

عکس : صبوری

عکس : صبوری

عکس : صبوری

عکس : صبوری

عکس : صبوری

عکس : صبوری


عکس : صبوری

عکس : صبوری

عکس : مختارزاده

عکس : مختارزاده

عکس : مختارزاده

عکس : مختارزاده

عکس : مختارزاده

عکس : مختارزاده

عکس : مختارزاده

به اميد اينکه همه دوستان ديگه هم بتونن مردمان کوير، شبهای کوير ، سکوت کوبر و کويـــــــــــــــــــر رو تجربه کنند ...

سفير سرزمين سبز!


شنبه، 13 دی، 1382
خداحافظی ....

                                         

سلام به همه دوستان خوبم

ضمن عرض تسليت به خاطر فاجعه زلزله بم ، ميخواستم ازتون عذرخواهی كنم به خاطر مدت زمان طولانی غيبتم . من از اين به بعد اين صفحه رو به روز نخواهم كرد. يه خداحافظی مختصر در ليست نظرات متن قبلی نوشتم . منتهی احتمال دادم كه نديده باشيد و بی ادبی بود كه دوستانی كه لطف ميكنند و سر ميزنند رو بی اطلاع بزارم . از طرفی دلم ميخواست اين صفحه با همون اخرين سفر باقی بمونه .

در هر صورت من رو ببخشيد و مطمئن باشيد كه اگر اين صفحه روزی دوباره نوشته شد به همتون خبر ميدم تا دوباره من رو شرمنده الطافتون بكنين .

ارادتمند همه شما ، احسان اردكانيان - سفير سرزمين تا ابد سبز !


سه‌شنبه، 27 آبان، 1382
ارفــــــــــــع کــــــــــــــــــــــوه

تاریخ برنامه : 10 و 11 مهرماه 82

نوع برنامه : شرکت در همایش کوهنوردان استان مازندران

موقعیت : ارفع کوه از کوههای استان مازندران (نزدیک سوادکوه) – ارتفاع حدود 2800 متر

همراهان : بهروز

 

مدتها بود که از ارفع کوه میشنیدم و خیلی علاقمند شده بودم که این کوه که مازندرانی ها واقعا ارادت خاصی به اون دارن رو ببینم . تا اینکه بالاخره شنیدم که به مناسبت افتتاح پناهگاه ساخته شده در قله این کوه ،قرار شده که همایشی برگزار بشه و ما که نه کوهنورد بودیم و نه مازندرانی نمیدونم چطو شد که تصمیم گرفتیم ناخونده خودمون رو دعوت کنیم.

یکی از دوستان کوهنورد ساری ، ما رو راهنمایی کردن و تقریبا آدرس منطقه و موقعیت کوه و راههای صعود رو برای ما توضیح دادن .

تصمیم بر این شد که ما پنجشنبه بریم به منطقه تا فرصت بیشتری برای استفاده از طبیعت داشته باشیم و یه شب رو هم توی مسیر دامنه چادر بزنیم . آخه من و بهروز هر دو دوست داریم که با طبیعت حال کنیم و همچین قصد ارتفاع نوردی و صعود و این حرفها رو نداشتیم .

صبح پنجشنبه با قطار تهران-ساری (که من ارادت خاصی بهش دارم) حرکت کردیم. نهار رو توی قطار خورديم و ساعت 2 در ایستگاه دوآب (سوادکوه) از قطار پیاده شدیم. 

توی قطار من برای بهروز سه تا راهی رو که برای صعود معرفی کرده بودن رو توضیح دادم . البته توجه داشته باشید که توضیح دادن مسیر کوهستان اونم جایی که ما ندیده بودیم همچین توضیح مفیدی هم از آب در نمیاد . سه تا راه داشتیم .

راه اول راهی بود که از روستای ارفع ده میگذشت و ما میتونستیم تا روستا رو با ماشین بریم . و از اونجا صعود رو شروع کنیم و در نتیجه کوتاهترین مسیر بود و از طرفی کوه نوردهای دیگه که قرار بود صبح جمعه بیان بالا هم از همون مسیر میومدن .

راه دوم راهی بود که از روستای وسی سر میگذشت . کمی طولانی تر بود ولی تقریبا شرایط راه اول رو داشت .و از یه جایی به بعد با مسیر اول ادغام میشد.

و راه سوم راهی بود ،از همه طولانی تر، که از پرو چشمه میگذشت و احتمال اینکه کسی از اون مسیر صعود بکنه خیلی کم بود، ولی مسیر بسیار زیبایی بود .

کسی که ما رو راهنمایی کرده بود گفته بود حتما از مسیر اول بیاین و اصلا از مسیر سوم استفاده نکنید .

وقتی این سه راه رو برای بهروز توضیح دادم برق خاصی رو به همراه یه نیشخند تو صورتش دیدم که حدس زدم که چی میخواد بگه . توجیه خوبی هم داشت . گفت ما برای لذت بردن از طبیعت اومدیم . اگر قرار باشه با ماشین تا پای کوه بریم و از اونجا بریم بالا که لطفی نداره . پس اگر مسیر سوم زیباست ما از همون مسیر میریم و با توجه به اینکه زمان بیشتری هم برای صعود داشتیم نگران طولانی بودن مسیر نبودیم . من هم با کمال میل این حرکت جسورانه رو پذیرفتم .

ساعت 2 از قطار پیاده شدیم و از اولین نفری که دیدیم که یه پیرمرد از اهالی دوآب بود مسیر رو جویا شدیم . پیرمرد یه خورده از اینکه بدون راهنما و برای بار اول میخوایم از این مسیر بریم ابراز نگرانی کرد . توضیح مختصری از مسیر داد و ما ازش جدا شدیم. وقتی که داشتیم از روستای دوآب خارج میشدیم و بالا میرفتیم یه آقایی که روی ایون خونه روستاییش به بالشتی تکیه زده بود و معلوم بود داره در اون سکوت دلنشین ظهر یه روستای خلوت لذت میبره متوجه ما و احتمالا برناممون شد و صدامون کرد . اصالتا اونجایی بود ولی تهران زندگی میکرد . بعد از اینکه بهش گفتیم میخوایم بریم ارفع کوه اون هم تعجب کرد و از اینکه راهنما نداشتیم ابراز نگرانی کرد . اما نمیدونم چرا من و بهروز نگران نمیشدیم. ظاهرا منطقی به نظر نمیرسید .

اما خیلی کامل و جامع و حتی با کروکی مسیر رو برامون توضیح داد و نشونه هایی که توی مسیر بایستی میدیدیم . چون توضیحات این آقا ،در ادامه داستان لازمه ،براتون میگم که چی گفت .

گفت از همین تنگهء روبرو بالا برید . با بالای تنگه که رسیدید ،به سمت راست روی یال حرکت میکنید . کمی جلوتر به کلبه های چوبی میرسید که مربوط به بیتوته کردن شبانه چوپانهاست (در زبان محلی به این کلبه ها خل میگویند- به کسر خ) . گفت اونجا که برسید یه مسیر مشخص میبینید . اون رو ادامه میدید تا به یه جوی نسبتا پر آب برسید . کنار جوی و در خلاف جهت آب بالا میرید تا سرچشمه . سرچشمه اون جوی همون پروچشمه بود و گفت که چشمه مشخصی است و محل تقسیم آب به آبادی های اطراف است و  چشمه یک حوضچه سیمانی دارد .

ادامه داد که ارفع کوه دقیقا بالای سر چشمه قرار داره ولی نمیشه از اونجا صعود کرد و باید کوه رو دور زده و از جهت مقابل صعود کنید . در مورد اینکه آیا میتونیم شب رو بالای کوه برسیم پیشبینی خاصی نکرد . خب ، کاملا بستگی به ما داشت .

از اون آقا و توضیحات کاملش خداحافظی کردیم و راه رو ادامه دادیم . تقریبا یک ساعتی که تنگه رو بالا میرفتیم خیلی سخت بود. هم هنوز گرم نشده بودیم و هم اینکه راه مشخص نبود (یا شاید هم ما پیداش نکرده بودیم) در نتیجه بعضی جاها مجبور بودیم تغییر مسیر بدیم . شیب دامنه هم زیاد (حدود 70 درجه) و زیر پامون هم سنگ و  سنگریزیه بود. مه هم به مرور که بالا میرفتیم بیشتر و غلیظ تر میشد . توی راه گاهی میوه های جنگلی مثل تمشک (که طعم کوهیش با رودخونه ایش خیلی فرق داره) ولیک (که مثل زالزالک میمونه مزش ، اما ریزتر و به رنگ تقریبا سیاهه) و بلوط (که مزه گس داشت و نتونستیم بخوریم اما کلی جمع کردیم و آوردیم) به پستمون میخورد و امتحان میکردیم .به خصوص بهروز که هر میوه ای رو میخورد !

این مطلب رو هم بگم که دامنه کوه جنگلی بود . و بعضی جاها به علت فشرده بودن درختچه ها نمیشد به راحتی عبور کرد . علت تغییر مسیرها و صعود دشوار هم ، تا قبل از پیدا کردن راه،  همین بود .

تا رسیدن به اون کلبه ها - که نشونه اول ما بود- تقریبا 2 ساعت طول کشید . به اونجا که رسیده بودیم مه تقریبا شدید شده بود . و طبیعت به اوج زیباییهای خودش رسیده بود . یه خورده متوقف شدیم و عکس گرفتیم و بعد به راهمون ادامه دادیم. ساعت حدودای 5 عصر بود که که به خاطر مه و نزدیک شدن به غروب و همچنین تاریکی جنگل ، یواش یواش دیدمون کم میشد . اما به اون جوی آب رسیدیم . کمی که کنار جوی حرکت کرده بودیم دیگه مجبور شدیم از چراغ قوه استفاده کنیم. هوا کاملاً تاریک شد و ما دیگه بدون نور چراغ ، هیچ چیزی نمیدیدم .به مرور خستگی به ما مستولی شده بود و تقریبا تخلیه انرژی شده بودیم. پاها در اختیار و ارادمون نبودن و گاهی واقعا بی اراده حرکت میکردن . پنج شش بار راه رو گم کردیم و بعد از گذشت مثلا 20 دقیقه میفهمیدیم که بایستی برگردیم و مسیر رو اصلاح کنیم. من نگران تموم شدن باطری های چراغ قوه بودم .چون همچین وضعی رو پیش بینی نمیکردم و باطری اضافه همراهم نبود . حدودای ساعت 7 بود که به بهروز گفتم هر جا تونست جایی برای برپا کردن چادر گیر بیاره همونجا میمونیم و از خیر پروچشمه میگذریم . از طرفی شب سرد بود و زمینها و علفها به خاطر مه و نمی که تو هوا بود، همه خیس . در نتیجه به پا کردن چادر توی همچین شرایطی خیلی دردسر داشت . با این حال حتی یه سطح صاف نیم متر در نیم متر هم پیدا نمیشد . شیب بسیار شدید و درختها هم بسیار فشرده . نیم ساعت گذشت و هنوز خبری از سرچشمه نبود . دیگه راه رفتن واقعا سخت شده بود . گاهی می ایستادیم و سیبی چیزی میخوردیم . اما جوابگو نبود . من از پیدا کردن جا برای زدن چادر هم ناامید شده بودم. به بهروز گفتم فقط یه جا پیدا کم که بتونیم بشینیم. نهایتش اینه که از خوابیدن صرف نظر میکنیم و تا صبح بیدار میمونیم . یواش یواش داشتیم به این نتیجه میرسیدم که حتی ممکنه جوی رو اشتباه انتخاب کرده باشیم . هر چیزی ممکن بود . حتی ممکن بود جایی شاخه انحرافیی از جوی رو پی گرفته باشیم . داشت شب پر خاطره ای میشد . گم شدن توی جنگلش اونقدری نگران کننده نبود . چون میشد امید داشت که صبح همون راه اومده رو پیدا کنیم. اما یه شب تا صبح توی جنگل بیدار موندن در اون اوج خستگی و اینکه تا صبح باید چشمامون اینطرف و اونطرف دو دو میزد که خطری تهدیدمون نکنه ، بحث جداگانه ای داشت !!! چون دیگه واقعا جاهای دور از دسترسی از جنگل بودیم . یعنی میشد انتظار برخورد با حیوون رو داشت .

کمی که جلوتر رفتیم من احساس کردم دیگه صدای آب رو نمیشنوم . چراغ که توی جوی انداختم دیدم آبی توی جوی نیست ! بهروز رو صداش کردم . تا همون یک دقیقه پیش ما کنار آب بودیم ! ده متری که مسیر رو برگشتیم دیدیم آب داره از توی یه لوله بیرون میاد ! یعنی از این به بعد دیگه نه جویی بود نه آبی و نه حتی لوله ! دیگه این یکی خیلی مکافات بود . چون اون آقا به ما گفته بود که جوی آب رو ادامه بدیم ! اما دیگه هیچی نبود که دنبالش کنیم . اما از طرفی دیدن اون لوله این دلگرمی رو داد که شاید جوی رو درست انتخاب کرده باشیم و این لوله از سرچشمه تا اینجا اومده باشه . این شد که با همون کور سوی نور چراغ قوه و یه کور سویی از امید بازم راهمون رو به جلو ادامه دادیم .

ساعت حدودای 8 یا هشت و ربع بود . از دور یه صدای شرشر آب شنیدیم. بهروز گفت تا رسیدن به همین صدا میریم. شاید حداقل جایی برای علم کردن چادر پیدا کنیم . بیست دقیقه دیگه جلو رفتیم تا اینکه توی نور چراغ یه چیزی شبیه تور سیمی جلومون دیده شد . رفتیم جلو و دیدیم همون حوضچه سیمانی تقسیم آب بود. یعنی به پروچشمه رسیده بودیم . بخشی عمده ای از نگرانیهامون برطرف شد . اون طرف چشمه یه چادر بزرگ 12 نفره برزنتی دیدیم که درش بسته بود . صدایی زدیم اما کسی ظاهرا توش نبود . توی چادر رو با چراغ قوه نگاهی کردم  و هر چی میدیدم برای بهروز میگفتم. توی چادر تقریبا همه چی بود . ظرف و ظروف ، چراغ نفتی ، گاز پیکنیکی ، علائدین ، زیرانداز و تعداد زیادی پتو . مشخص بود که چادر مال مسئول تقسیم آب اونجا بود . با توجه به شرایط اونجا و خیس بودن و ناصافی زمین میبایستی به همون چادر پناه میبردیم . وقتی رفتیم توی چادر و نشستیم انگار دنیا رو بهمون داده بودن . مدتی رو استراحت کردیم . و بعد آب جوش آوردیم و چای درست کردیم و جای شما خالی . و بعد شام و بعد هم خوابیدیم. البته خواب راحتی که نبود . به خصوص بهروز که معمولا توی اینجور  شرایط راحت نمیتونه بخوابه، خیلی بیدار مونده بود شب . اما هر چی بود از بیدار نشستن تا صبح توی جنگل خیـــــــــــــــــــــلی بهتر بود .

صبح که بیدار شدیم و اومدیم از چادر بیرون منظره ای جلومون بود که باور کردنی نبود . توی دره پایین دست رو دریایی از ابر پر کرده بود . به صورتی که فقط سر کوهها از اون بیرون بود . این منظره رو نه توضیح و نه حتی عکس قادر به به تصویر کشیدنش نیست . فقط بایستی اونجا بود و دید . کمی عکس گرفتیم و صبحانه خوردیم و وسایل رو جمع کردیم و از همون مسیری که مشخص بود به راه افتادیم . مابقی راه تا پای کوه همش زیبایی و سکوت و لذت بود . تقریبا یه نیم دایره دور کوه چرخیدیم تا به جایی رسیدیم که میشد دیگه ازش صعود کرد . منتهی چون احساس میکردیم کمی از برنامه عقب هستیم تصمیم گرفتیم یه جایی رو میانبر بریم . از یه تنگه شروع به بالا رفتن کردیم. که به مرور کار سخت شد و شیب زیاد و یه جاهایی تقریبا پشتمون  پرتگاه و جلو رومون دیواره سنگی و  زیر پامون برگهای خشکیده که تا 30 سانت پا در اون فرو میرفت  و کار بسیار خطرناکی بود . اون مسیر رو هم گذروندیم تا اینکه به بالا رسیدیم و جایی که دیگه پوشش گیاهی جنگل نبود . سرو های کوهی و گون و گاهی هم تک درختی ...

اینجا ، اون جایی بود که ما از پایین فکر میکردیم قله است . اما دیدیم که هنوز زیر پای قله هستیم . و قله کمی اونطرف تر بود . از دور صدای دف و دست زدن کسایی که اون بالا بودن به گوش میرسید . اما فشار اون مسیر صعب العبور، ما رو حسابی خسته کرده بود . ساعت حدود 1 ظهر شده بود و باز ما تخلیه انرژی شده بودیم .

توی مسیر که بالا اومده بودیم چیزای جالبی دیده بودیم . پروانه های زیبایی که جاهای دیگه ندیده بودیم ، گلهای خیلی قشنگ و نادر ، ردپای خرس که خیلی بزرگ بود زیاد دیده میشد. رد پای گراز و شغال و ... چوبهای خیلی قشنگ ، تنه های درخت های جنگلی با اون فرمهای خاصشون و ...

حدودای ساعت 1 بود که بارون شدیدی گرفت و ما چند لحظه ای متوقف شدیم و از اونجایی که جایی برای پناه گرفتن نبود و من توی کوله یه چتر احتیاطی برده بودم ، از اون استفاده کردیم .

بالاخره بعد از یه تغذیه کوچیک و استراحت بالا رفتیم و رسیدیم روی قله . اونجا که رسیدیم یه جمعت چهارصد پونصد نفری از کوهنوردهای مازندران بودن که از شهرهای مختلف اومده بودن. مراسم افتتاح پناهگاه و اهدای جوایز و تقدیرنامه به سازندگان اون ، گذشته بود . و یه عده در حال دف زدن و خوندن آوازهای محلی و رقص محلی بودن . به نسبت خیلی شلوغ بود . و هر کسی طرفی . ما هم کمی گشتیم و دوستانمون رو پیدا کردیم و رفتیم یه جا نشستیم. کل زمانی که اون بالا بودیم ، شاید یک ساعت نشد . و بایستی برای اینکه به موقع پایین برسیم، راه می افتادیم . در برگشت ، از مسیر ارفع ده به همراه دوستانمون برگشتیم . یکی از ویژگیهای مازندرانی ها اینه که خیلی اهل آواز و خوندن هستن . همه جا چه توی ماشین ، چه توی صعود و چه توی پایین اومدن ، همیشه یا یه نفر و یا جمعی ، در حال خوندن هستن . پایین اومدن از ارفع با اینکه بدون توقف و سریع هم بود اما به خودی خود ، حدود دو ساعت طول کشید . و تازه اون هم تا ارفع ده !  از اون به بعد هم با ماشین تا جاده ، نیم ساعتی پایین میومدیم.

به جاده که رسیدیم از دوستانمون جدا شدیم و با اتوبوس به تهران اومدیم . ساعت حدود 11 شب بود که تهران رسیدیم . من هنوز شلواری که اون شب توی جنگل ، گلی و کثیف شده بود رو با همون وضع نگه داشتم تا خاطرات اون شب رو برام نگه داره .

 

 

میخوام در پایانِ مشروحی که از سفر صعود به ارفع نوشتم ، چند تا نکته از تجربیاتی که حاصل شد رو هم بنویسم .

 

- همیشه توی سفر به جاهای جدید و تازه حتما از دیگران راهنمایی دقیق بگیرید . چه در مورد مسیر و چه در مورد نکات ویژه و خاص منطقه .

-   حتما از لوازم ضروری ، یدک به همراه داشته باشید . مثل کبریت ، باطری ، تغذیه ، لباس و ...

-   خوراکی های مقوی و با انرژی حتما به همراه داشته و به مرور استفاده کنید . چون در صورتی که دچار ضعف جسمانی شوید، زمان زیادی تا شارژ مجدد لازم است.

-   سعی کنید همه عوامل را پیش بینی کرده و برای مواجهه با آنها آمادگی کسب کرده باشید.(آب و هوا، تاریکی ، خطرات احتمالی و ... )

-   همراه داشتن وسیله ارتباطی مناسب با موقعیت منطقه بسیار ضروری است.

-   بیراهه نروید . و راه میانبر را بدون اطلاع و شناخت کافی انتخاب نکنید.

-   همواره بدانید که در کوهستان بهترین مسیر همان راههای پاکوب شده است . پس همیشه به دنبال راه باشید و آن را پی بگیرید.

-   برای برنامه های کوهنوردی حتماً بیشتر از یک یا دو نفر باشید

-   سعی کنید همراهان شما به لحاظ توان جسمانی و روحی حتما در حد شما باشند . و گروه حتماً از این جهت یکدست باشد.

-   برنامه هایی که تنظیم میکنید، حتما متناسب با توان شما و همراهانتان باشد . 

 

 

 

 

 


لحظات اول حرکت – بوته زرشک کوهی و نمایی از کوهستان مقابل

 


کلبه های چوبی چوپانها (خِل)

 


توی این نما چه میبینید ؟

 


صبح جمعه – نمایی غیر قابل توصیف از دره مقابل – دید رو به شرق

 


پروچشمه

 


نمایی از دامنه شمالی ارفع

 


نمایی دیگر از کوهستان مه آلود – دید رو به شمال

 


بهروز و دامنه کوه

 


دریای ابر !

 


دامنه غربی ارفع (1) – بدون شرح!

 


دامنه غربی ارفع (2) – بدون شرح!

 


دامنه غربی ارفع (3) – بدون شرح!

 


مسیر برگشت ، دامنه جنوب شرقی ارفع – مسیر ارفع ده .
جاده فیروزکوه و کوههای مقابل در تصویر دیده میشوند

 


خانه | بايگاني | ارسال پيام به نويسنده! ]

The Green Lands Traveler

  RSS 2.0